مولانا محمد بن احمد بيغمى
47
داراب نامه ( فارسى )
كه آن ضرب زد روان در گدشت . عالم در چشم فرخزاد سياه و تاريك شد ، اما پاى خود را در ركاب محكم كرد و دستها در يال مركب انداخت و بىاختيار شد . اما مركبش جنگ ديده بود ، چون ديد كه خداوند او را آن حالت شد مركب خود را از آن غوغا بدر انداخت و رو در صحرا نهاد و برفت . فرخزاد را ببرد تا كجا برد و حالش چون شود . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه فيروز شاه و قادر شاه از اين معنى بىخبر تا وقت سحر جنگ كردند ، از آن دزدان بسيارى بكشتند . آن غلامانى كه با قادر شاه بودند جمله بقتل آمدند . چون نزديك روز شد آن دزدان [ آنچه ] خواستند و توانستند ببردند و برفتند . فيروز شاه نگاه كرد و فرخزاد را نديد ، آه از جان فيروز شاه برآمد ، تصور كرد كه مگر فرخزاد در جنگ بقتل آمده است . در ميان كشتگان طلب كردند ، نديدند . آن غلامان كه بقتل آمده بودند بديدند و فرخزاد پديدار نبود . قادر شاه گفت كه از دو حالت بيرون نيست يا آنست كه فرخزاد زخمى يافته است و مركبش از ميانه بدر برده است ، يا خود آنست كه گرفتار شده است . بيشتر به صورت عقلى چنانست كه زخم خورده است و مركبش بدر برده است . اما اى شاهزاده ما ازين دزدان بسيارى بقتل آورديم ، ايشان گريخته رفتند تا مدد بيارند ، ما را بدينجا بودن مصلحت نيست ، ازين مقام ببايد رفتن كه اينجا بودن محل خوف و خطرست . فيروز شاه بگريست و گفت فرخزاد مرا همشيره بود « 1 » و هم مونس و هم غمگسار بود ، از من غايب شد . نمىدانم كه حال او بچه رسيد ؟ من بىاو به ايران نمىتوانم رفتن . درين سفر من تنها ماندم ، چون كنم ؟ بسيارى ازين نوع زارى كرد . قادر شاه گفت : اى شاهزاده ، من بنده و خدمتكار توام ، سر و جان فداى تو كنم ، در هر كارى كه ترا پيش آيد من جان بازى كنم . اميد بفضل خداى تعالى داريم كه ما را بديدار فرخزاد برساند . تو هيچ غممخور و خود را اندوهگين مساز . بيت :
--> ( 1 ) - در اصل همشير . در موارد ديگر اين كتاب « همشيره » آمده است